باد پرده ها را بلند کرده و سایه ی شعله ی کوچک شمع را به روی دیوار های خانه می رقصاند.برق قطع شده.صدای راه رفتن چیزی از آن طرف خانه به گوش می رسه.سعی می کنم آرام قدم بردارم.
"مجبور بودیم بیایم اینجا؟از وقتی اون پیرزن مرده,دیگه کسی اینجا نیومده,تازه می گن تا دو روز جسدش توی خونه بوده و هیچ کس نفهمیده که اون مرده"
"اگه اون صندوقچه را پیدا کنیم,می ریم.تازه تو کار دزدی ترس وجود نداره"
"آخه دزدی از مرده.تازه جوری می گی دزدی انگار چندمین باره دزدی می کنیم"
صدای راه رفتن در اتاق انتهای راهرو بلند تر شده.می ایستم که مطمئن شم صدای پای من نیست که از انتهای راهرو می آد.صدای گوش خراش بسته شدن پنجره ی اتاق,صدای جیغ زنی از بیرون,صدای طپش قلبم دیگه نمی تونم تحمل کنم.
"من می رم,تو می خوای بمون و انقدر بگرد تا صندوقچت را پیدا کنی و هرچی طلاهم توش بود مال خودت"
"وایسا ترسو!دو دقیقه دیگه با هم می ریم"
می رم به طرف در ورودی,دستگیره را خم می کنم.در باز نمی شه.یکباره دیگه امتحان می کنم.اما تاثیری نداره.
"لعنتی!,در قفل شده..."
"چی!؟"
"گفتم در قفل شده"
ناگهان کاسه ی روی تاقچه ی خونه روی زمین افتاد,پنجره ی طرف حیاط باز می شه,درختان بیرون زیر باد حرکت می کنند.فقط سایه ی آن ها را می تونم ببینم.
"راست می گی در قفل شده,باید به حرفت گوش می کردم.شاید این خونه نفرین شده است شاید این خونه ی ارواحه..."
"چی گفتی!؟"
"بهت نگفته بودم که وقتی جسد پیرزن را پیدا کرده بودند.مستقیم به دیوار روبه رویش نگاه می کرده و از ترس مرده بوده"
سایه ای پشت پرده افتاده می تونم بگم که صد ا ها از پشت پرده است.حرکتش را احساس می کنم.اما نمی تونم ببینمش.دستام می لرزه به طرف پرده می رم.نفسم را حبس می کنم.پرده را کنار می زنم...پشت پرده یک موش می بینم که بقدری از من ترسیده که مثل بید بهاری می لرزد.
پ.ن:اول می خوام نظرتون را در مورد داستان بدونم و دوم اینکه این وبلاگ من هر چی توش دوست داشته باشم می نویسم.یعنی اینکه دیگه فقط توش داستان نمی نویسم.(ت)( ت) (ت)