دفتر انشای من

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 4 مهر ماه سال 1388

سلام 

شرمنده که نتونستم بتون سر بزن  اول مهر بوده و از این دنگ و فنگ ها اما بعد از این که اون کار پایینی را کردم  جبران می کنم

اگه بگم بهم می خندین.مخصوصا تو شوکول 

دارم بر می گردم بلاگفا 

دلایلمم مقبول 

۱ اون جا  احساس ارامش بیشتری داشتم.نظراتم بیشتر بود تعداد بازدیدام بیشتر بود برای کسی که سرعت اینترنش ۳۶ کیلوبایته بلاگفا بهتر بود. 

۲قالب های زیادی داشت خودم می تونستم توی یک سایت براش قالب بسازم و حالا که لینکام اینطوری شده هر وقت که بخوام تو بلاگفا می تونم قالبم را تعویض کنم نگران هیچی نباشم 

۳ من به سختی می تونم پ ن بگذارم همش جمله ها پایین و بالا می شه و برای بعضی کاربران قالب بلاگم با نوشته ها مخلوط می شه 

۴اسم وبلاگم می خوام توش همه چیز بنویسم نه فقط داستان 

۵اونجا قابلیت های بیشتری نسبت به اینجا داره 

تنها چیزی که توش موندم اینکه.... 

نمی دونم اسم بلاگم را چی بگذارم مگر نه تا حالا دهمین پستم را هم نوشته بودم

یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388

باد پرده ها را بلند کرده و سایه ی شعله ی کوچک شمع را به روی دیوار های خانه می رقصاند.برق قطع شده.صدای راه رفتن چیزی از آن طرف خانه به گوش می رسه.سعی می کنم آرام قدم بردارم.

"مجبور بودیم بیایم اینجا؟از وقتی اون پیرزن مرده,دیگه کسی اینجا نیومده,تازه می گن تا دو روز جسدش توی خونه بوده و هیچ کس نفهمیده که اون مرده"

"اگه اون صندوقچه را پیدا کنیم,می ریم.تازه تو کار دزدی ترس وجود نداره"

"آخه دزدی از مرده.تازه جوری می گی دزدی انگار چندمین باره دزدی می کنیم"

صدای راه رفتن در اتاق انتهای راهرو بلند تر شده.می ایستم که مطمئن شم صدای پای من نیست که از انتهای راهرو می آد.صدای گوش خراش بسته شدن پنجره ی اتاق,صدای جیغ زنی از بیرون,صدای طپش قلبم دیگه نمی تونم تحمل کنم.

"من می رم,تو می خوای بمون و انقدر بگرد تا صندوقچت را پیدا کنی و هرچی طلاهم توش بود مال خودت"

"وایسا ترسو!دو دقیقه دیگه با هم می ریم"

می رم به طرف در ورودی,دستگیره را خم می کنم.در باز نمی شه.یکباره دیگه امتحان می کنم.اما تاثیری نداره.

"لعنتی!,در قفل شده..."

"چی!؟"

"گفتم در قفل شده"

ناگهان کاسه ی روی تاقچه ی خونه روی زمین افتاد,پنجره ی طرف حیاط باز می شه,درختان بیرون زیر باد حرکت می کنند.فقط سایه ی آن ها را می تونم ببینم.

"راست می گی در قفل شده,باید به حرفت گوش می کردم.شاید این خونه نفرین شده است شاید این خونه ی ارواحه..."

"چی گفتی!؟"

"بهت نگفته بودم که وقتی جسد پیرزن را پیدا کرده بودند.مستقیم به دیوار روبه رویش نگاه می کرده و از ترس مرده بوده"

سایه ای پشت پرده افتاده می تونم بگم که صد ا ها از پشت پرده است.حرکتش را احساس می کنم.اما نمی تونم ببینمش.دستام می لرزه به طرف پرده می رم.نفسم را حبس می کنم.پرده را کنار می زنم...پشت پرده یک موش می بینم که بقدری از من ترسیده که مثل بید بهاری می لرزد.

پ.ن:اول می خوام نظرتون را در مورد داستان بدونم و دوم اینکه این وبلاگ من هر چی توش دوست داشته باشم می نویسم.یعنی اینکه دیگه فقط توش داستان نمی نویسم.(ت)( ت) (ت)

سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388

سلام به دوستای خوبم 

دیروز شوکول تو بلاگش عکس کودکیش را گذاشته بود.حالا قراره ما هم عکس هامون را بگذاریم 

من از خانوم شهره اقای آریان و بهاره وعلی جون می خوام تو بلاگاشون عکسشون را  بگذارن البته اختیاری این کار. پ ن:می گم فارسی را پاس بداریم بجای استفاده از" D: "می شود از" ت" هم استفاده  کرد.من اون سمت چپیم.لباس زرده داداشمه.ت

21022007027.jpg.

   1      2      3    >>